بوطیقا
.
به روز کردن برای من امری شده بسیار سخت و عذاب آور و اینکه وسواس نوشتن و ننوشتن به قدری برمن مستولی شده که از خودم هراس در نوشتن دارم اینکه سختگیر شده ام طبیعیست اما این طبیعت به واقع دستخوش ناملایماتیست که همواره گریبان این "من"درگیر خویشتن را گرفته که بسیار سخت با من کنار می آید.روزهای سختی را در پیش و پس دارم و داشته ام.
اگرچه خواستم اما چرا نمی شنوم
ترانمی شنوم تو صدای دیواری
صدای پنجره ای سقف را نمی شنوم
ترانه ای هستی در فضای من جاری
به زیر پوستم افتاده ...ها...نمی شنوم
پرنده ای هستی چون گچ تن دیوار
که در نگاه تو دیگر صدا نمی شنوم
بهانه ای هستی ناگزیر در رفتن
ترا نمی فهمم عشق یا نمی شنوم؟
تو یک ستاره ی سوسوگری که می بیند
که در میان زمین و هوا نمی شنوم
"تو"یک "تو"یی که در این"تو"خلاصه شد"من"من
منی که این همه حرف ترا نمی شنوم
منی که آمده بودم کنار تو باشم
چه شد که از تو فقط هی بهانه می شنوم
"زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت"-------------فروغ---
صدای پای ترا توی خانه می شنوم
جدال وسوسه انگیز زندگی تنهاست
بگو که حرف ترا دانه دانه میشنوم
بیا بریز به دریا هر آنچه نشنیدم
ترا شبیه خودت یک ترانه میشنوم.
بوطیقا
از سلسله مباحثی که من در برداشتهای قلمی شده ام در روی میز کارم پیدا کردم تنوشته ای بود تحت عنوان بوطیقا که لای یکی از دفترهای گذشته ام یافتمش .خواندنش خالی از لطف نیست:
این نظریه که متون غیر ادبی می توانند نقش مهمی در شکل گیری اثر ادبی ایفا کنند به نوعی سر متن این پاره حرفهاست.
امروزه ما براین نکته اتفاق داریم که میان دو شعر از نویسنده ی واحد ارتباط وجود دارد.اما آیا می توان گفت که میان همین شعر و حضور فرضن متضاد درون مایه و واژگان آن در یک نامه ی دوستانه (صرفن به این دلیل که به حوزه ی ادبیات تعلق ندارد)رابطه ای وجود ندارد؟زندگی یک زیست نگاری است و جهان یک جامعه نگاری وما هیچ گاه به وضعیتی "فرانمادین"یا "پیشازبانی" دست نخواهیم یافت(بوطیقا104و506)
پس تفاوت میان آفرینش و تغییر در میزان "درونیت"آنها در ادبیات نهفته نیست بلکه تفاوتی است که با تاویل و بو طیقا که پیشتر به آن اشاره شد هم سویی دارد.ئلیل آن این است که آنچه تغییر می یابد نه آثار ادبی بلکه خود ادبیات است. به عکس هنگامی که از آفرینش ادبی حرف میزنیم مانند آنچه در مورد تاویل دیدیم .موضوع سخن ما صرفن خود آثار هستند. می توان به آفرینش های ادبیات یا آفرینش فرم های ادبی هم فکر کرد.این مهم بنیان اصلی کتاب آندره یولس(شکلهای ساده-1930)را تشکیل می دهد .از نظر یولس که خود را نماینده ی گرایش "ریخت شناسی"معرفی می کند شکلهای ادبی ای که در آثار معاصر مشاهذه می کنیم از شکلهای زبانی مشتق شده اند.این اشتیاق نه به طور مستقیم بلکه به واسطه ی مجموعه ای از "شکلهای ساده"صورت میگیرد که آنها را درفولکلور می بینیم.پس این شکلهای ساده صورتهای گسترش یافته و کاربسته ی شکلهای زبانی هستند.درنتیجه این شکلهای زبانی عناصر پایه ی آثار متعلق به ادبیات "بزرگ"قلمداد میشوند.اما دراینجا واژه ی آفرینش آشکارا معنایی دیگر به خود می گیرد.
روایت چند صدایی یا مکالمه ای توسط میخاییل باختین در نخستین بار درباره ی بوطیقای داستایوفکی
نوشته شد.باختین یک گونه ادبی را جدا می کند که ما به ندرت به آن می پردازیم.
در مکالمه های سقراطی نوشته های مینوپسی لاتین و ادبیات کارناوالی قرون رنسانس بارها این گونه روایت تحقق پذیرفته.
بوطیقا قرینه ای از این دست میان تاویل و علم را از میان برده است.بوطیقا بر خلاف تاویل آثار معین درجست و جویبازگویی معنا نیست بلکه هدفش شناخت قوانین عامی است که ناظر بر خلق یک اثر می باشند. و بر خلاف علومی مثل روانشناسی –جامعه شناسی و ... بوطیقا این قوانین را در درون خود ادبیات می جوید.خود اثر ادبی موضوع بوطیقا نیست.آنچه بوطیقا مورد بررسی قرار می دهد ویژگی های نوع معینی از سخن یعنی سخن ادبی است.
اما ضرورت نوشتن این کاوش تنها به دلایل منطقی از طرز تاویلگری در جریانات ادبی این روزها ست .آنچه هرگونه می آید ظاهرن به مذاق اهل تمییز خوش می نشیند و محتوا دارد رنگ می بازد .از این روست که باید این متن را در خور تحقیقی دانست که همواره در پی ساختن است نه در پی خراب کردن.
اما...
مرگ تدریجی
هی ریخت ذره ذره لبش را به کام من
آتش گرفت خانه ام ازپشت بام من
سر در میان شعله ی تب گر گرفته بود
آتش بهانه داشت که تب بر گرفته بود
آنقدر تب گرفت مرا توی دستهاش
تا له شدم—گدازه شدم روی دستهاش
انداخت این گدازه ی آتش گرفته را
جاری شدم به زمزمه ی رودخانه ها
در قهوه خانه های جهان چای می خورم
با دودهای یک غلیان چای می خورم
بر روی کاسه ای که دهانش گداخته
این چه شبیه من شده...آتش گداخته
قلیان شبیه یک تلفن در دهانم است
رازی مگوست اینکه درون جهانم است
بگذار قهوه ای بزنم دم کشیده است
این زندگی اگر چه به پایان رسیده است
تا روی نیمکت بنشینی و دم کنی
در استکان لب زرت آکنده سم کنی
با چشم هات هی بشماری که رفتنیست
آدم شبیه هست به باری که رفتنیست
(اینک چگونه ام سر و رویی که قرمز است
سم در وجود من شده پاهام گزگز است)
.
.
.
هی ریخت ذره ذره لبش را به کام من
آتش گرفت خانه ام از پشت بام من
تا آمدم بلند شوم ریختم زمین
کی جمع کرده است تن از روی نام من
احساس می کنم بدنم بند آمده
سلولهام سر شده لبخند آمده
این خودکشیست...گازهوا بیشتر شده
چون روزنامه توی هوا منتشر شده
دیوار جای پنجه ی من روش مانده تا...
این سم که نقشه های من از پیش خوانده تا...
با یک غزل برای تو پایان گرفته ام
از چشم های خیس تو باران گرفته ام
عاشق شدن ستایش پرهیزگاری است
پایان زندگی غزلی یادگاری است
باید گذاشت کوله زمین راه رفت و بعد...
تا قرص خرد کرده ی یک ماه رفت و بعد ...
نوری شدو به داخل یک قوه شد فرو
شمعی برای لحظه ی بی برقی ات بجو
من نه فرو شدم که بخواهم فرو کنم
این قالب شکسته ی دل را درو کنم
لیوان من برای تو درمان تشنگیست
بی آبی اش نشانه ی این شکل زندگیست
با اولین بلیط قطاری که یافتی
حتمن برو که پیله ی خود را شکافتی
پروانه شو که پیله ی خود را شکافته
راه گریز ازتن خودبازیافته
پروانه ای که پر بکشد سوی هیچ هیچ
در غیر ممکنی که به یک سایه خورده پیچ.
درپایان به دوستانیکه در انجمنی فعال در حال فعالیت می باشند و توان پخش کتاب را دارند تعداد محدودی از مجموعه ی غزل "آبی ستاره بود"باقی مانده که به صورت تیراژی حداقل 20 نسخه تقدیم میگردد.