تب برفکی

این روزها ظاهرا پیشرو بودن در سبقت غیر مجاز از هم قطاران ادبیست در عین بی ادبیست.

تب پیشرو بودن در ادبیات این روزگار شایعه ای شده که بی پرداخت حق کپی رایت دست به دست و نسل به نسل مایه ی گرمایش ادبیات نسل نوجوان وجوان ماشده.

به راستی اگر مباهاتی در این بین مطرح باشدمتعلق به که و چه نسلی خواهد بود.؟همواره پدیده های نوظهور که به تندی می آیندو به قاعده نیز به تندی بر باد می رونددر سرتاسر ادبیات ملل مختلف جهان وجود داشته و دارد و این پارسی زیبا نیز از این قاعده مستثنا نیست.

طبیعت جوانی و نوجوانی است که تندی و شتاب زدگی در گردش خونی اش قلیان داشته باشد و این راز زندگیست.اما ما با پدیده ای به نام شعر و زمان روبروهستیم پدیده ای که همواره با زندگی بشر همراه بوده و همواره احساساتش را از او یاری می جسته.پدیده ای که به عنوان طبیب برای جامعه ی انسانی مطرح است آنچه که این روزها در سرزمین من فراموش شده و آنچه که این روزها مدام به عنوان یک دل مشغولی قلمداد میشود تا یک رسالت.

البت که دل مشغولی از دیدگاه عوام است و رسالت از دیدگاه شاعر .اما به راستی چه میزان از این رسالت را شاعر به دوش می کشد و چه میزان از آن را بر دوش هم قطارانش می اندازد؟

صورت مساله هم برای خودش دنیایی دارد ومبحثی.

در این چند روز اخیر شنیده ام و شنیده اید که درباره ی شعر پیشرو و اینکه پدر ومادران جعلی اش جشن تولدی برای کودک تازه به دوران رسیده ای به نام شعر پیشرو در جایی از این خاک برگزار کرده اند و همواره داورانی آن را به داوری نشسته اند که در باره ی حرکت پیشروانه شان جای تردید بسیاری وجود داردو اینکه بسیار بسیار ناپخته به کاهدان برندگانش زده اند سخت متعجبم ساخته از اینکه متولی این خانه را کجای این آبادی خراب کرده اند.؟

بحث در این باره به تصور من کار کوچک یک عده که خیلی عجولانه حرکت کرده اند را بزرگ جلوه می دهد پس در همین نقطه پایان دل درد من(پروفن با طعم گیلاس)

 

تا دام آخر(پست مدرنیسم:ارائه ی دیدگاه جامعه شناختی)

سعی می کنم از این پست به بعد به فراخور استقبال مخاطب درباره پست مدرنیسم اگرچه گفته شده اما از دیدگاه من قدری دیدگاه ها شخصی بوده اند تا آکادمیک مطالبی را ارائه بدهم که حاصل مطالعات و تجربیات شخصی ام است شاید عده ای در خیال و ذهنشان این تلقی من را یک نوع منیت و .....بدانند اما من کار خودم را می کنم .

پیش از اینکه به پست مدرنیسم بپردازم باید نکاتی را درباره ی مدرنیسم بگویم.

نخست ریشه های جامعه شناختی کلاسیک.

به یاد می آوریم که زادروز جامعه شناسی همزمان شد با رفرمی که در زیبایی شناسی-اخلاق-معرفت-هنر-متدهای زندگی و از این دست رخ داد.جامعه شناسان کلاسیک همچون ماکس وبرو ویلیام دورکیم از معرفت شناسی رئالیسمی و اخلاق گرا پیوند گسستندتا مانند مارکس و نیچه به انواع معرفت شناسی و اخلاق  جامعه شناسی بپردازند به این معنا که آنها دریافتند عوامل یا مقاصد اجتماعی در نوع شناخت و نوع اخلاق تاثیر گذار است.

آنچه اینجا مد نظر من است همان مقاصد است که در ذات هنر نهفته باقیست (محل زیبایی برای پدیدار آمدن-دیده شدن)که البت این ذات ماجراست و درگیری  هر هنر مندی بی چون و چراست .البته که اعتبار قضیه ی هنجاری در این قسم از تصمیم گیری برای پذیرش یا عدم پذیرش توسط مخاطب کاملن به دست خود اوست اینکه بپذیرد یا نپذیرد .سنت یا مدرنیسم یا فراتر پسا مدرنیسم را.اگرچه هر هنرمند به روزی که این روزها سراغ دارم همواره از طبیعت این قسم آخری سخن می راند اما در حقیقت جامعه شناسی و اشارت های پست مدرنیستی ایرانی و شبهه اروپایی آن قدری تناقض در برخوردهای جامعه و هنرمند ایجاد کرده که حضور سنت آن هم از نوع غیر قابل انکارش در سرتاسر زندگی مان حضور دارد و سر خارج شدن ندارد.در واقع در این رویکرد جامعه شناسانه وبری و دورکیمی از فرهنگ و امری اخلاقی یا نظری همان قدر بخشی از زندگی من است که طبقه ی اجتماعی یا ملت بخشی از آن است و بنابراین دارای قرار داد های درونی شده ی خویش است.طبقه ای که همواره در طبقه ی فوقانی ذهن من پرسه می زند و به ناچار در بسیاری موارد ناگزیرم که به شان تن بدهم چرا که در جامعه ای قدم می زنم که قسم فراوانترش از آن آنهاست  واین مالکیت ذهنی تنها در ذهن است که پدید می آید.  

زمستان بازیگوش در برفی که می آید)

این روزها از جنبه ی تولیدی –شاهد گسیختگی معروف مفهوم مولف هستیم امری که پساساختارگرایان آنرا می ستایندو این همان چیزی ست که همواره من را آزار می دهد یا همچنین متقابل این مضمون شاهد تولد بی وقفه ی و مجدد مولف هستیم.نمونه بسیارند اما با نام نبردن از ایشان به لحاظ اخلاق موکول می کنمشان به فرصتی و مجال در دو دهه ی بعد اگر باشم.واین به این دلیل است که در اظهار نظرم ناپخته چیزی نگفته باشم.در این میان نهادهایی وجود دارند به عنوان نقد که با تاسف به عرض می رسد که این نهاد فرهنگی در ایران جایگاه فرهنگی و حتا اقتصادی ندارد و لزوم وجود این قسم در کارنامه ی هنری هر هنر مندی خبر از طرح و مطرح بودن وی دارد.ظاهرا بنگاه های تشکیلاتی ترانه با شکل گیری اش از دهه ی 1980دردنیا و ایران نیز در قالب موسیقی سول آدمی در فهم این مطلب می ماند که نهاد اقتصادی در این نقطه چه به آسانی جای باز می کند در عین اینکه در همان دهه شعر به عنوان ابزاری ترین وسیله ی هنر در جهان و دوره پر رونقش در ایران چه به سرعت جایش را به هنرهای دیگر می دهد و اینجا همان منزل از هم گسیختگی گفته شده است که  این روزها در مقابل تولید روزافزون مولف و مولف نما شاکله ی تمبر ارسالی باطل می گردد.ظاهرا نامه با پست پیشتاز عودت داده شده است.مبحث ترانه بحثیست که اگر از یاد نبرم حتمن در پست بعدی درباره اش خواهم نوشت.

مولف در تولد و میرایی دوکفه ی یک ترازو را تشکیل می دهد که انگاری درهر دو کفه یک مولف داریم که با خودش در ماندن و رفتن تقلا می کند.بسیاری از این دست مولفان را می شناسیم.بسیاری از این دست به فراخور عدم رعایت مقاصد اجتماعی که پیش از این رانده شد از گود خارج می شوند و عده ی کمی همواره در کف گود باقی می مانند و با دنیایی از خواسته های جادوطلبانه ی مخاطب روبرو می شوند که برآورده کردن این خواسته ها از عهده شان ساقط است.

 

در پست بعد در اینباره بیشتر سخن خواهم گفت.

 

این شعر را شاید دودهه ایت که با خود به گرده می کشم اما در این ماههای گذشته متولد شد...

یعنی شعر تازه ای ست

                                                                                       مادر

 

 

همچون همیشه عاشق این شعر من کی ام؟

که لابه لای چهره ی تو آشیانه اش

 

من منتظر –صدای تو:-"خانم بگو که نیست-

رفته بهار را برساند به خانه اش"

 

من ته گرفته ام ته یک سوپ لاک پشت

در دیسی از پلو سر این لاک خم شدم

 

چنگال رفته توی تنم  من چه کرده ام

اینگونه این منم؟....بله اینگونه هم شدم

 

ساعت سه و حضور تو که زیر آفتاب

داری چه لیز می خوری این دست آخر است

 

بازیکن شماره ی نه گابریل ‼بدو

(دروازه آخرین هدف این برادر است)

 

اخبار این جهان متورم درون سر

هی فکر میکنم چه کنم گیر کرده ام

 

پشت همین خطوط زمان بند آمده

خود را درون این همه خط پیر کرده ام

 

دیسی پراز گلوله به جای برنج با...

باروت یک خورشت فسنجان دیگر است

 

آبی که کر...عرق شده بر روی میز شهر

سگ های مست در تن شهری که بی سراست

 

باید که زد جلیقه ی ضد گلوله ای

چون حرفها به سمت تو شلیک می شود

 

در آخرین خبر که به دستم رسیده مرگ

سونامی بدیست که نزدیک میشود

 

مجری این خبر چه شبیه است مادرم

بدخیمی تومور هیجانش درو نشست

 

دیدم تنفسش سر یک کوچه قطع شد

آژیر سرکشیدوخدا هم سبو شکست

 



 

همسایه رخت چرک مرا شست و ریختش

روی طناب رخت خودش من چه می کنم

 

اینجا چگونه این همه تنها کجاست کو؟

آرامشی که در پی بودن چه می کنم؟

 

آرامشی که در پی بودن سراب شد

هرجای این زمین که نشستم خراب شد

 

مادر چگونه رعشه سرش گیج رفت و بعد

هی ذره ذره مثل تن شمع آب شد

 

همچون همیشه عاشق این شعر من کی ام؟

چون کودکی که در دل من خانه کرده است

 

این کودک درون مزخرف که بی جهت

در سینه ی جذامی من لانه کرده است

 

همچون همیشه هرچه دویدم نمی رسم

این خط کجای سینه ی این جاده بسته شد

 

تنها تنی که این همه تنهاست من کی ام

این من کی ام که این همه بی تو شکسته شد.؟؟